شک و تردیدی نیست هنگامی که در مورد موضوعی تضارب افکار صورت گیرد، طبعاً پردههای جهل از چهره حقیقت برداشته میشود ولی در عین اعتراف به استحکام افکار عمومی نمیتوان آن را به صورت یک قضیه کلی صددرصد واقع نما دانست، چه بسا ممکن است افکار عمومی از محیط خود ریشه گرفته باشد و در محیط دیگر جریان به گونهای دیگر باشد ولی برخی از نویسندگان آنچنان به افکار عمومی ارزش قایل شده که آن را وحی عمومی دانستهاند.
یکی از نویسندگان در سخنان متناقض و متعارضی چنین میگوید:
1 وحی یا تجربه نبوی کاملاً قطع نمیشود و همیشه وجود دارد... تجربه پیامبرگونه البته جریان دارد برای اینکه تجلّیات خداوند تمامی ندارد؛ یا در تعبیری دیگر میگوید: چون وحی، تجربه دینی است و تجربه دینی درباره دیگر انسانها نیز روی میدهد، پس تجارب دینی دیگران نیز به فربهی و غنای دین میافزاید و با گذشت زمان، دین بسط و گسترش مییابد.
2 به هیچ کدام ما امروز وحی نمیشود، ما پیامبر نیستیم.
1 پیامبر اسلام مدّعیاتی داشت. این مدعیات را همه ما شنیدهایم، هیچ وقت صدق سخنان کسی را از روی ادعاهای خودش نمیتوان اثبات کرد. اگر بنابر تصدیق یا تکذیب باشد باید به قوانین بیرونی نظر کرد.
2 صدای مردم، صدای شیطان نیست، بلکه صدای خداست... اگر صدای خدا را میخواهیم بشنویم، همین صدای مردم است.
توضیح:سخن و یا به تعبیر ایشان، مدّعیات پیامبر، با نظر به قوانین بیرونی، میتواند سخن خدا باشد اما صدای مردم، بدون هیچ ملاک و معیاری، سخن خداست.
و اینک تفصیل مطالب: ایشان در سخنان کاملاً متعارض و متناقض دربارهی وحی و تداوم و انقطاع و معیار صدق و کذب آن میگوید:
1 ...پیامبر اسلام مدّعیاتی داشت، این مدعیات را همه ما شنیدهایم، هیچ وقت صدق سخنان کسی را از روی ادّعاهای خودش نمیتوان اثبات کرد. اگر بنابر تصدیق یا تکذیب باشد، باید به قوانین بیرونی نظر کرد. پیامبر اسلام میگفت که من پیامبرم و به رسالت خودش هم اطمینان داشت و این اطمینان کامل باعث میشد که در عمل بسیار شجاع باشد.(1)
همچنان که از این سخن برمیآید، ایشان بدون هیچ دلیلی بر آن است که اعجاز قرآن را انکار نماید. زیرا قرآن، مدّعیات پیامبر است و مطابق نظر ایشان صدق سخنان کسی را از روی ادّعاهای خودش نمیتوان اثبات کرد. بنابراین به نظر ایشان، صدق قرآن که وحی خدا و معجزه جاویدان و صدق آن در خود آن وجود دارد، نمیتوان از خود قرآن به دست آورد.
2 ...صدای مردم، صدای شیطان نیست، بلکه صدای خداست... به هیچ کدام ما امروز وحی نمیشود ما پیامبر نیستیم، اگر صدای خدا را میخواهیم بشنویم، همین صدای مردم است.(2)
از این سخن ایشان برمیآید که وحی پیامبر، منقطع شده است و همچنین صدای مردم،بدون هیچ دلیل و مدرکی، سخن خداست.
3 ایشان در جای دیگر، بر آن است که وحی پیامبر کاملاً قطع نشده است، بلکه ادامه دارد، چنانچه میگوید: تجربه نبوی یا تجربه شبیه تجربه پیامبران کاملاً قطع نمیشود و همیشه وجود دارد... تجربه پیامبرگونه البته جریان دارد، برای اینکه تجلیات خداوند تمامی ندارد. ما نمیتوانیم بگوییم خدا بر پیامبر اسلام تجلّی کرد و پس از آن باب تجلّی بسته شد. این تجلی دوام دارد و برای هر کس متناسب با ظرفیتش، ادامه خواهد یافت.(1)
وی در جای دیگر میگوید:
چون وحی، تجربه دینی است و تجربه دینی درباره دیگر انسانها نیز روی میدهد، پس تجارب دینی دیگران نیز به فربهی و غنای دین میافزاید و به گذشت زمان، دین بسط و گسترش مییابد؛ ازاینرو تجربههای دینی عارفان مکمّل و بسطدهندهی تجربه دینی پیامبر است و در نتیجه دین خدا، رفته رفته پختهتر میگردد. این بسط و گسترش نه در معرفت دینی بلکه در خود دین و شریعت صورت میگیرد.(2)
همانطور که ملاحظه میفرمایید ایشان، دچار تعارضات و تناقضات فکری شده و اینچنین سخنان متناقضی را به ارباب فکر و اندیشه عرضه کردهاند. امید آن داریم که خداوند هیچگاه ما را به حال خود وامگذارد. و اینک توضیح و نقد این تعارضات:
1 «پیامبر مدّعیاتی داشت، این مدّعیات را همه ما شنیدهایم، هیچ وقت صدق سخنان کسی را از روی ادّعاهای خودش نمیتوان اثبات کرد. اگر بنابر تصدیق یا تکذیب باشد باید به قوانین بیرونی نظر کرد».
براساس این سخن، ملاک تصدیق و تکذیب سخنان افراد، قوانین بیرونی است.
2 صدای مردم، صدای شیطان نیست بلکه صدای خداست... اگر صدای خدار ا میخواهیم بشنویم، همین صدای مردم است.
براساس این سخن، صدای مردم، بدون هیچ ملاک و معیاری، سخن خداست.
نتیجه این که صدای مردم بدون هیچ ملاک و معیاری، سخن خداست، تصدیق و تکذیب آن نیازمند قوانین بیرونی نیست، اما صدای پیامبر که میفرماید: «إنْ هُوَ إلاّوَحی یُوحی»(1)، «سخن او غیر وحی خدا نیست»،
اوّلاً ادّعاست و ثانیاً تصدیق و تکذیب آن نیازمند قوانین بیرونی است.
سخنان این نویسنده نه تنها متعارض بلکه از اتقان لازم نیز برخوردار نیست. ایشان براساس چه معیار و ملاکی این سخن را بر زبان جاری ساختهاند که صدای مردم، صدای خداست. آیا براساس قوانین بیرونی مشخص کردهاند که سخن مردم، سخن خداست یا بدون معیار و ملاک. در اینجا سئوالات بسیاری مطرح است که برای صحت این سخن پاسخگویی به آنها لازم و ضروری است:
1 آیا صدای مردم، بدون معیار، سخن خداست یا با معیار؟
2 اگر سخن مردم بدون معیار سخن خداست، آیا سخن آنان هرچند ناسازگار با عقل و شرع نیز سخن خداست؟
3 اگر سخن مردم بدون معیار سخن خداست، به چه دلیلی ایشان، این سخن را بر زبان جاری ساختهاند که اگر بنابر تصدیق یا تکذیب مدعیات افراد باشد باید به قوانین بیرونی نظر کرد؟
4 اگر سخن مردم با سنجش معیار و قوانین بیرونی مشخص میشود که سخن خداست، در آن صورت آن معیار، و قوانین بیرونی کدامند؟
5 آیا معیار حقّانیت سخن مردم، قرآن و سنّت قطعیه معصومینعلیهم السلام است یا امر دیگری؟
6 اگر معیار حقانیّت سخن مردم، قرآن و سنّت قطعیه معصومینعلیهم السلام است، هنگام تعارض سخن مردم با این معیار، وظیفه چیست؟
7 آیا سخن همه مردم، سخن خداست یا سخن بخشی از مردم؟
8 هنگامی که سخنان مردم با هم ناسازگار بود، سخن کدام بخش از مردم سخن خداست؟
تا زمانی که به این سوءالات پاسخ داده نشود، نمیتوان به سهولت ادّعا کرد که سخن مردم، سخن خداست.
براساس آموزههای قرآنی، مردم به دو دسته تقسیم میشوند: 1 هدایت یافتگان 2 گمراهان و مغضوبین. هدایتیافتگان، کسانیاند که آموزههای قرآنی و الهی را پیشه خود کردهاند و صراط مستقیم را طی میکنند. سخن چنین افرادی مادامی که با قرآن مطابقت داشته باشد، سخن حق وگرنه باطل خواهد بود.
گمراهان، کسانیاند که آیات الهی را تکذیب و سرلوحه کار آنها هوای نفس میباشد. سخن و اعتقاد چنین افرادی که مورد مذمّت خداوند قرار گرفتهاند نمیتواند سخن خدا باشد.
قرآن در اینباره میفرماید:
«وَلَقَدْ بَعَثْنا فی کل اُمَّةٍ رسولاً اَنِ اعْبُدُوا اللّه واجْتَنِبُوا الطّغُوتَ فَمِنْهُمْ مَّنْ هدی اللّه ومِنْهُمْ مَّنْ حَقَّتْ عَلَیهِ الضَّللَةُ فَسِیرُوا فی الارضِ فَانْظُروا کَیْفَ کانَ عَقِبَةُ الْمُکَذِّبِینَ»(1).
و همانا در میان هر امتی پیغمبری فرستادیم تا به خلق ابلاغ کند که خدای یکتا را بپرستید و از بتان و فرعونیان دوری کنید پس بعضی مردم را خدا هدایت کرد و بعضی دیگر در ضلالت و گمراهی ثابت ماندند اکنون شما عاقلان در روی زمین گردش کنید تا بنگرید عاقبت آنان که انبیاء را تکذیب کردند به کجا رسید.
همچنین همه ما در نمازهای روزانه از خداوند میخواهیم که ما را به راه مستقیم که راه کسانی است که خداوند به آنها نعمت داده است، هدایت فرماید نه راه مغضوبین و گمراهان. در نتیجه سخن گمراهان و مغضوبین نمیتواند سخن خدا باشد. در نتیجه این سخن که صدای مردم، صدای خداست، صحیح نیست. چنانچه قرآن میفرماید: «اهدنا الصِراطَ المُسْتَقِیم، صِراطَ الَّذین انعمتَ عَلَیهم غیر المَغْضُوبِ عَلَیهِم ولاالضّالِّینَ»(1)؛
«ما را به راه راست هدایت فرما، راه کسانی که به ایشان نعمت دادی نه راه آنان که بر ایشان خشم گرفتی و نه راه گمگشتگان.»
باز مطابق آموزههای قرآنی سخنان بعضی از مردم القائات شیطانی و بعضی دیگر، القائات رحمانی است، ازاینرو القائات رحمانی میتواند سخن خدا باشد.
چنانچه قرآن میفرماید:
1 «وانَّ الشیاطِینَ لَیُوحُونَ الی أَوْلِیائهِم»(2)
و شیاطین به دوستان خود مطالبی مخفیانه را القا میکنند
2 «وکَذلِکَ جَعَلْنا لِکُلِّ نَبِیِّ عَدُوّاً شَیاطینَ الانس والْجنِّ یُوحِی بَعْضُهُم اِلی بَعضٍ زُخْرُفَ القولِ غروراً»(3)
(اینچنین در برابر هر پیامبری، دشمنی از شیاطین انس و جن قرار دادیم. آنها به طور سرّی [و در گوشی] سخنان فریبنده و بیاساس را برای اغفال مردم به یکدیگر میگفتند.
همچنین قرآن در باب القائات رحمانی میفرماید:
«واَوْحَیْنا اِلی اُمَّ مُوسی اَنْ ارْضِعِیه فاذا خِفْتِ علیه فَألقِیه فی الیَمِّ»(4)
ما به مادر موسی الهام کردیم که او را شیر ده و هنگامی که بر او ترسیدی، وی را در دریا [نیل] بیفکن.
بنابراین، القائات رحمانی آدمیان، سخن خدا و القائات شیطانی، سخن خدا نیست.
حتی سخنان و روایات ائمه معصومینعلیهم السلام که مورد عنایت خاص حضرت حق میباشند، مادامی از حقانیت برخوردار است که با قرآن همخوانی داشته باشد. بنابراین سخن معصومین نیز به طور کلی سخن خدا نیست چنانچه امام باقر و امام صادقعلیمها السلام میفرمایند: سخنانی که به ما منتسب میکنند اگر موافق قرآن بود بگیرید و عمل کنید و اگر مخالف قرآن بود کنار بگذارید.
«ما وافق کتاب الله فخذوا وما خالف کتاب الله فدعوهُ»(1)
آنچه موافق کتاب خدا بود بگیرید وآنچه مخالف کتاب خداست کنار بگذارید.
حال که سخنان ائمه معصومین را باید با محک قرآن سنجید، آیا رواست که سخن مردم بدون هیچ معیار و محکی سخن خدا باشد. هرگز.
بنابراین سخن این نویسندهی معاصر که میگوید: صدای مردم، صدای خداست، سخن گزاف و بدون دلیلی میباشد.
اما در پاسخ ادّعای دیگر ایشان که میگوید: اگر بنابر تصدیق یا تکذیب مدّعیات پیامبر باشد باید به قوانین بیرونی نظر کرد...، میتوان گفت که قرآن، مدعیات پیامبر را معجزه میداند که حقانیت آنها در خودشان است و هیچ شبهه و ریبی در آنها وجود ندارد و از کسانی که به دیده تردید به آنها مینگرند، میخواهد که اگر به حقانیت این آیات باور ندارید سورهای مثل این قرآن بیاورید. چنانچه میفرماید:
«وإن کُنْتُم فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَاْتُوا بسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ»(2)
«اگر درباره آنچهبر بنده خود [=پیامبر] نازل کردیم، شک دارید، دست کم یک سوره همانند آن بیاورید».
باز قرآن در آیه دیگر میفرماید:
«ذلک الکتابُ لارَیْبَ فیه»(1)
«این کتابی است که شک در آن راه ندارد»
بنابراین حقانیت سخنان پیامبر در خودشان است و برای حقانیت آنها نیاز به قوانین بیرونی نیست.
1 ایشان در تعبیری میگوید: به هیچ کدام ما امروز وحی نمیشود، ما پیامبر نیستیم.
براساس این سخن، وحی خاتمه یافته است، و به هیچ کسی امروز وحی نمیشود.
2 ایشان در تعبیر دیگر میگوید: تجربه نبوی یا تجربه شبیه پیامبران کاملاً قطع نمیشود و همیشه وجود دارد... ایشان در جای دیگر میگوید: چون وحی تجربه دینی است و تجربه دینی درباره دیگر انسانها نیز روی میدهد... ازاینرو تجربههای دینی عارفان مکمّل و بسطدهنده تجربه دینی پیامبر است.
نتیجه آن که این نویسنده هم اعتقاد دارد که وحی خاتمه یافته است و به هیچ کدام ما وحی نمیشود و هم اعتقاد دارد که وحی مختص به پیامبر نیست و وحی همچنان ادامه دارد چون تجلی خدا ادامه دارد.
ادعای اوّل تعارض یعنی این ادعا که وحی خاتمه یافته است، صحیح، و ادعای دوّم تعارض ایشان که وحی خاتمه نیافته است و همچنان تدام دارد، ناصحیح میباشد.
دلایل ناصحیح بودن تداوم وحی رسالی:
خداوند در قرآن تصریح میکند که پیامبر اسلام خاتم انبیاء و پیامبران است. بنابراین وحی خاتمه یافته است چنانچه قرآن میفرماید:
«ما کانَ مُحَمَّد ابا أَحَدٍ من رِّجالِکُم ولکِنْ رَّسُولَ اللّهِ وخاتَمَ النَّبِیِّینَ وکان اللّهُ بِکُلِّ شیءٍ علیماً»(1)
«محمد پدر، هیچ یک از شماها نبوده و نیست؛ ولی فرستاده و رسول خدا و خاتم پیامبران است و خداوند به همه چیز آگاه است».
خاتم به معنای انگشتر است. در عصر نزول اسلام، مهر افراد، نگین انگشتر آنان بود که با آن نامهها را مهر میکردند به نشانه این که پیام به پایان رسیده است. با توجه به این نکته، معنای آیه پیشین این است که با آمدن پیامبر اسلام، طومار نبوت و پیامبری به پایان رسیده و پرونده نبوّت بسته شده است. در ضمن از آنجا که رسالت، عبارت از ابلاغ و رساندن پیامهایی است که از طریق وحی دریافت میشود، به طور طبیعی رسالت الهی بدون نبوت نخواهد بود و در نتیجه، ختم نبوت ملازم با ختم رسالت نیز هست. به تعبیر دیگر، نبی از آن جهت نبی است که به او وحی میشود. هنگامی که نبی خاتمه بیابد، وحی نبی نیز خاتمه مییابد. رسالت نیز که با صاحب شریعت و نبوی بودن ملازم است، آن نیز خاتمه یافته است. چون هنگامی که وحی نبی خاتمه یافت، رسالت نیز خاتمه مییابد.
در زمینه خاتمیت نبی نیز احادیث فراوانی وجود دارد که به یکی از آنها یعنی حدیث «منزلت» اشاره میکنیم. پیامبر اکرم زمانی که در جریان جنگ تبوک امام علیعلیه السلام را جانشین خود در مدینه قرار داد، به وی فرمود:
«الا ترضی اَن تکون منی بمنزله هارون من موسی إلاّاَنَّهُ لانبیّ بعدی»(2)
آیا خشنود نیستی که منزلت تو به من همانند منزلت هارون به موسی باشد، جز این که پس از من پیامبری نخواهد بود.
همچنین برای ختم پیامبری میتوان به کمال دین در زمان خود پیامبر اشاره کرد. از آنجا که دین به کمال خودش نایل شده است، دیگر لزومی ندارد که وحی برای کمال دین تداوم بیابد؛ زیرا تحصیل حاصل است قرآن در اینباره میفرماید:
«الیوم أکْمَلْتُ لکم دینَکُمْ وأتْمَمْتُ عَلَیکُم نِعمَتی ورَضیتُ لکم الإسلام دِیناً»(1)
امروز دین شما را برایتان کامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانیدم و اسلام را برای شما آیینی قرار دادم. بنابراین از این سخنان به خوبی برمیآید که وحی رسالی و نبوی برخلاف عقیده آقای سروش، به هیچ وجه تداوم ندارد. «إلهی لاتَکَلْنا إلی انفسنا طرفةَ عین ابداً».
1. عبدالکریم سروش، «اسلام، وحی و نبوت»، آفتاب، تهران، ش15، ص69.
2. عبدالکریم سروش، روزنامه یاس نو، ش135، (یکشنبه 26 مرداد 1382).
1. همو، «اسلام، وحی و نبوت»، ص73.
2. همو، بسط تجربه نبوی، چاپ اوّل، انتشارات صراط، تهران، 1378، ص28.
1. سوره نجم (53)، آیه 4.
1. سوره نحل (16)، آیه 36.
1. سوره حمد (1)، آیه 57.
2. سوره انعام(6)، آیه 121.
3. سوره انعام(6)، آیه 112.
4. سوره قصص(28)، آیه 7.
1. کلینی، اصول کافی، ج1، ص88.
2. سوره بقره(2)، آیه 23.
1. سوره بقره(2)، آیه 2.
1. سوره احزاب(33)، آیه 40.
2. جعفر سبحانی، منشور عقاید امامیه، موءسسه امام صادق، قم، 1376، ص155؛ صحیح بخاری، ج3، ص58.
1. مائده(5)، آیه 3.